|
معروف است كه فردي به دوست خود گفت:
لطفاً به من بگو از كدام راه بايد بروم؟
دوستش جواب داد:
بستگي به اين دارد كه كجا ميخواهي بروي؟
آن شخص پاسخ داد:
خيلي برايم مهم نيست كجا بروم
دوست او در جواب گفت:
پس مهم نيست از كدام راه بروي!
امروزه بحث مهمي كه جايگزين بحث مهمتري در دورههاي زمانهاي گذشته آنچه مهمتر بوده و فيلسوفان و حكيمان و عالمان در كتب خود بيشتر مورد بحث قرار ميدادند، موضوع هدف زندگي انسانها و شناخت آن در ميان انسانها بوده است، البته اين بحث هنوز هم مطرح است و چيزي از ارزش آن كم نشده، جهت ورود به بحث نخست روايتي از اميرالمومنين علي عليهالسلام كه در نهج البلاغه نقل شده است و نشانگر برداشت و نگرش آن زمان نسبت به پديده راه و روش و هدف ميباشد، ذكر ميكنيم:
گفتهاند: حارث بن حوط نزد امام عليهالسلام آمده و عرض كرد: فكر ميكني من اصحاب جمل (ناكثين طرفداران عايشه) را گمراه ميدانم؟ حضرت فرمود:
اي حارث، تو كوتاه بينانه نظر كردي، نه در سطح بالا و عميق، به همين جهت سرگردان ماندي:
انك لم تعرف الحق فتعرف اهله.
(تو حق را نشناختي تا آن كس را بر آن وارد مي شود.) بشناسي و باطل را نيز نشناختي، تا آن كس را وارد ميشود، بشناسي.
عرفا و حكماني معتقد بودند كه چنانچه انسان هدف خود را به خوبي شناخته باشد و بداند كه كجا ميخواهد برود، راه و طريق رفتن را خود به خود خواهد آموخت. شاعري هم سروده است:
«خود راه بگويدت كه چون بايد رفت»
مولوي نيز در مثنوي ميگويد:
هر كه را در جان خدا بنهد ملك
هر يقين را بازداند او ز شك.. |